از عشق مینویسم پس هستم چون هستم مینویسم
خوشگلترین عاشقانها
پس از این جزء سکوت سخنی نخواهم گفت
![]()
حصاری از جنس عشق و شاید گناهی به پاکی پاکان!
![]()
![]()
کاری جز گریستن نمیتوان کرد
نازنینم !تو برایم هنوز بهترین حضور هستی ، در بهترین قاب دنیا . من و تو می توانیم دوباره عاشق شویم قبل از اینکه باران از پیچ این کوچه بگذرد . تن غربت زده جوانی ام از عشق تو گم شد و این نوشته زخمی بر دیوار دلم رنگ ترحم گرفت . من انتظار آبی ترین روز ها را می کشم نباید در حسرت نبودن شهد شیرین زندگی ثانیه ها را به ساعت ها تبدیل کنم و بی ارزو خواب فرداها را ببینم . به اندازه همان ستاره هایی که شب های خلوتم را نظاره گر بودند می خواهمت و سحر گاهان همراه با طلوع خورشید از شوق تو بیدار می شوم و صدای عاشق ترین شقایق ها را از پنجره اتاقم می شنوم .
فقط تو...
فقط تو ....
فقط تو.......
عشق من دوستت دارم
حتي اگر قرار باشد
شبي بي چراغ
در حسرت يافتنت
تمام پس كوچه ها زير باران، قدم بزنم
هر كس كه گفت بهر تو مردم ، دروغ گفت من راست گفتهام كه براي تو زندهام
روزي کـه دلـم پيش دلت بود گرو دستان مرا سخت فشردي که نرو
روزي که دلت به ديگري مايل شد کفشان مـرا جفت نمودي که بـرو
اری خود گفتی که برو....
.فاصله ازعشق.
گفتی كه مرا دوست نداری گله ای نيست بين من و عشق تو ولی فاصله ای نيست گفتم كه كمی صبر كن و گوش به من كن گفتی كه نه بايد بروم حوصله ای نيست پرواز عجب عادت خوبيست ولی حيف تو رفتی و ديگر اثر از چلچله ای نيست گفتی كه كمی فكر خودم باشم و آن وقت جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نيست رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت بگذار بسوزند دل من مساله ای نيست
لحظه آخر با عشقم..
چشم در چشم هم
آخرین بوسه
آخرین نگاه
آخرین شعر ترم
اخرین قطره اشک
شعرم از چشم تو می جوشد
راه بر گونه ی تو می جوید
و نهایت به لبت می ریزد
آغوش آخر در تب و تاب
دست من سرد، بی تاب
لب من می لرزد،
از لبت می پرسد:
بازگشت را آیا
امید هست؟
و او جواب داد نه امیدی.....

تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است...
دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد !
درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ دوری از تو حسرتي عميق به قلبم آويخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند .
دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي داشتنش داشتم.
دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشان دارم کنده شوم .
در انسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نيست ٬ به اتش گناهي که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند .رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬ آنچنان قدمهاي مرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند . . .
دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ... و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم .
همه عمر ٬ داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا می سوزاند ادامه این مطلب زیبا رو بخونید>>>